مسافر غروب
همه جوره ست....
من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذراندم وتکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد پرنده های قلبم پوسیدند در قفس از بس ترانه ی آزادی خواندند برگرد, می خواهم با دستان تو آزادشان کنم
نوشته شده در 86/11/05ساعت
توسط عاطفه| |
نوشته شده در 86/11/03ساعت
توسط عاطفه| |



